داشتن اطلاعات عمومی، رسیدن به تاریخ توصیفی و حفظ تمام آن، خوب است اما نه به تنهایی.معمر بیهوده گذراندن است.رسیدن به تاریخ تحلیلی دشوار است چرا که باید اول مورخ تکلیفش را با خود مشخص کند و بداند چه می خواهد، آنچه از انبوه اطلاعات تاریخی بیرون می خواهد بکشد، چیست؟.آشفتگیهای ذهنی یک مورخ از اینجا آغاز می شود.پس باید در مرحله ی نخست مهمترین مقدمه ی کار خود را فراهم کند یعنی به آرامش فکری برسد و بداند که تمام اطلاعات خشک و زمخت تاریخ توصیفی خشت های او برای ساختن تاریخ تحلیلی است و باور کند:
ان مع العسر یسرا
خدایا با یاد تو
یه سوال دارم. دلم می خواد هر کسی می یاد لطف می کنه، نظر می ده،واقعا بدون ملاحظهی مساله ی خاصی جواب سوالم رو بده. برام مهم نیست که توی این پست کسی با اسم مستعار نظر بده ولی دلم می خواد جواب ها واقعی باشن.البته سوالم سخت نیست احتمالا، اونم اینه:
همه، مامان، بابا، کلا خانواده، خاله، عمه، دایی، کلا فامیل، دوست(اعم از دختر یا پسر)، آشنا، رفیق، همکار،همسایه،نامزد، مردم عادی که از توی خیابون رد می شن از کنار شما، خلاصه همه ی اونایی که باهاشون سر کار دارید، چقدر در زندگی شما و تصمیم گیری های شما نقش دارن؟چقدر زندگی شما مال خودتونه؟ و چقدرش برای دیگران؟ چقدر نگاه های دیگران باعث می شه تصمیمتون عوض بشه؟ در زمینه های مختلف ،در انتخاب ها، تصمیم گیری ها و هر چیز ممکن، حتی پرستش و اعتقادات.
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته ی سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های سادهی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه نام خویش را صدا کنم؟
به یاد قیصرامین پور
جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.خرس گفت،الان وقت خوابمه، بعدا راجع بهش فکر می کنم و خرس به خواب زمستانی رفت چون او نمی دانست عمر جیرجیرک فقط سه روز است.
لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم،غافل از این که
لحظات خودشان خوشبختی بودند.
دکتر علی شریعتی
یا حق
همیشه وقتی توی اون وبلاگم می نوشتم، با خودم فکر می کردم که دلیلم برای نوشت چیست؟.اما تقریبا
نمیدانستم چرا، آنجا را دوست داشتم و با عشق در آنجا می نوشتم و نظرات را می خواندم. اما گهگاهی فضای اون وبلاگ ،فضایی نبود که بشه جز درباره ی خودم بنویسم. فکر کردم که چقدر دور خودم پیله تنیدم و چقدر زندگی ام به یک "من"محدود شده. به فکر کوچیدن به یک فضای دیگر افتادم اما این بار کمی متفاوت. دلم می خواهد فضای اینجا هم باعث پیشرفت من شود و هم حرفی برای خوانندگان داشته باشد. وقتشه که بنویسم اما این بار نه فقط درباره ی خودم اما برای خودم.
الهی به امید تو.
