تبليغاتX
...
مورخ و تاریخ تحلیلی شنبه نوزدهم آبان 1386 12:50

داشتن اطلاعات عمومی، رسیدن به تاریخ توصیفی و حفظ تمام آن، خوب است اما نه به تنهایی.معمر بیهوده گذراندن است.رسیدن به تاریخ تحلیلی دشوار است چرا که باید اول مورخ تکلیفش را با خود مشخص کند و بداند چه می خواهد، آنچه از انبوه اطلاعات تاریخی بیرون می خواهد بکشد، چیست؟.آشفتگی­های ذهنی یک مورخ از اینجا آغاز می شود.پس باید در مرحله ی نخست مهمترین مقدمه ی کار خود را فراهم کند یعنی به آرامش فکری برسد و بداند که تمام اطلاعات خشک و زمخت تاریخ توصیفی خشت های او برای ساختن تاریخ تحلیلی است و باور کند:

ان مع العسر یسرا

نوشته شده توسط مسافر  | لینک ثابت |

چقدر؟ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 20:41

خدایا با یاد تو

یه سوال دارم. دلم می خواد هر کسی می یاد لطف می کنه، نظر می ده،واقعا بدون ملاحظه­ی مساله ی خاصی جواب سوالم رو بده. برام مهم نیست که توی این پست کسی با اسم مستعار نظر بده ولی دلم می خواد جواب ها واقعی باشن.البته سوالم سخت نیست احتمالا، اونم اینه:

 

همه، مامان، بابا، کلا خانواده، خاله، عمه، دایی، کلا فامیل، دوست(اعم از دختر یا پسر)، آشنا، رفیق، همکار،همسایه،نامزد، مردم عادی که از توی خیابون رد می شن از کنار شما، خلاصه همه ی اونایی که باهاشون سر کار دارید، چقدر در زندگی شما و تصمیم گیری های شما نقش دارن؟چقدر زندگی شما مال خودتونه؟ و چقدرش برای دیگران؟ چقدر نگاه های دیگران باعث می شه تصمیمتون عوض بشه؟ در زمینه های مختلف ،در انتخاب ها، تصمیم گیری ها و هر چیز ممکن، حتی پرستش و اعتقادات.

نوشته شده توسط مسافر  | لینک ثابت |

پایان درد های قیصر سه شنبه هشتم آبان 1386 13:57

دردها­ی من

جامه نیستند

              تا ز تن در­آورم

«چامه و چکامه» نیستند

تا به «رشته ی سخن» در­آورم

نعره نیستند

             تا ز «نای جان» بر­آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

 

دردهای من

گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام­هایشان

جلد کهنه­ی شناسنامه­هایشان

                                  درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

 لحظه های ساده­ی سرودنم

                                  درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه­های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                             زخم خورده است

درد­های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد­هاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه­ی لجوج

 

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

         در دلم نوشته است

دست سرنوشت

         خون درد را

                       با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و­­بوی غنچه را ز برگ­های تو به توی آن

                                                          جدا کنم؟

 

 

دفتر مرا

دست درد می­زند ورق

شعر تازه­ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه نام خویش را صدا کنم؟

 

به یاد قیصرامین پور

نوشته شده توسط مسافر  | لینک ثابت |

عمر جیر جیرک یکشنبه ششم آبان 1386 13:47

جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم.خرس گفت،الان وقت خوابمه، بعدا راجع بهش فکر می کنم و خرس به خواب زمستانی رفت چون او نمی دانست عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

لحظه ها را می گذرانیم که به خوشبختی برسیم،غافل از این که

                                                                        لحظات خودشان خوشبختی بودند.

 

                                                                                                        دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده توسط مسافر  | لینک ثابت |

کوچ سه شنبه یکم آبان 1386 22:15

یا حق

همیشه وقتی توی اون وبلاگم می نوشتم، با خودم فکر می کردم که دلیلم برای نوشت چیست؟.اما  تقریبا
نمی­دانستم چرا، آنجا را دوست داشتم و با عشق در آنجا می نوشتم  و نظرات را می خواندم. اما گهگاهی فضای اون وبلاگ ،فضایی نبود که بشه جز درباره ی خودم  بنویسم. فکر کردم که چقدر دور خودم پیله تنیدم و چقدر زندگی ام به یک "من"محدود شده. به فکر کوچیدن به یک فضای دیگر افتادم اما این بار کمی متفاوت. دلم می خواهد فضای اینجا هم باعث پیشرفت من شود و هم حرفی برای خوانندگان داشته باشد. وقتشه که بنویسم اما این بار نه فقط درباره ی خودم اما برای خودم.

الهی به امید تو.

نوشته شده توسط مسافر  | لینک ثابت |